تبليغاتX
کوچه گرد شهر ویرانی

کوچه گرد شهر ویرانی

پشت كاجستان ، برف.
برف، یك دسته كلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.
شاخ پیچك و رسیدن، و حیاط.

من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشك.

یك نفر دلتنگ است.
یك نفر می بافد.
یك نفر می شمرد.
یك نفر می خواند.

زندگی یعنی : یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها كم نیست : مثلا این خورشید،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

یك نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.
 
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 21:39 توسط الهه |


تو نیستی که ببینی!

تو نیستی ببینی...

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست !

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست !

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است !

هنوز پنجره باز است .

تو از بلندی ایوان به باغ مینگری .

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین ، به آن تبسم مهر

در آن نگاه پر از آفتاب ، مینگرند .

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند :

تو را به نام صدا میکنند !

هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج

کنار باغچه ،

زیر درخت ها ،

لب حوض

درون آینه پاک آب مینگرد

تو نیستی که ببینی ، چگونه پیچیده ست

طنین شعر نگاه تو در ترانه من .

تو نیستی که ببینی ، چگونه میگردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.

چه نیمه شب ها ، کز پارهای ابر سپید

به روح لوح سپهر

تو را ، چنان که دلم خواسته ست ، ساخته ام!

چه نیمه شب ها – وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر

به چشم هم زدنی

میان آن همه صورت تو را شناختم !

به خواب میماند ،

تنها ، به خواب میماند
چراغ ، آینه ، دیوار ، بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست ، از تو میگویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب میشنوم

تو نیستی که ببینی ، چگونه ، دور از تو

به روی هر چه درین خانه است
غبار سربی اندوه بال گستردست

تو نیستی که ببینی ، دل رمیده من
به جز تو ، یاد همه چیز را رها کرده ست .

غروب های غروب در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین ،

ستاره بیمارست

دو چشم خسته من
در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدارست

تو نیستی که ببینی !

 


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 13:28 توسط الهه |


دلم تنگه واست

آدم هـا می آینـد

زنـدگی می کننـد

می میـرنـد و می رونـد …

امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو

آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

مـی مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشیـن می شـود



کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای...
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391 ساعت 20:54 توسط الهه |


بعد از تو

روی دیوار

روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو

چشــــم می کشم و دهانی که بخندد

به این همه تنهایی و انتـــظار ...

این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ

و تکه ذغالی که خطــــ می کشد

نیامدنتـــــــــ را ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 20:5 توسط الهه |


من و دل

خیلی وقتا تو خلوت و تنهایی من و دل رخ به رخ  هم نشستیم و به چشم های هم زل زدیم.با احتیاط طوری که دل ترک بر نداره و سکوت نشکنه و حس تازه و تر بمونه٬پرسیدم خدا کجاست....؟!

یادمه...!از وقتی یادمه دنبالش می گشتم .یه وقتایی خیال میکردم همه می دونن این منم که حیرونم!یه وقتایی وهم ورم می داشت که این خداست که دنبالم می گرده و این منم که گم شدم توکج خیالیام!اما یه جورایی این سوال همسایه ام شده بود .هر روز که نه٬دروغ نگم گاهی وقتا زنگ فراغتمو می زد و در می رفت .گاهی وقتا که خودمو به خواب می زدم یه کاسه آب خنک می پاشید روچرت سنگینم!کم کم که بزرگتر شدم از سایه نادونی جلوتر زدم و توکتابا دنبالش بودم.هی توی خودم غرق میشدم و فرو می رفتم!یه وقتایی به خودم تلقین می کردم واسه دیدن خدا واسه پیدا کردنش باید درباره اش حرف بزنم تعریفش کنم.حالم بد خوبی بود!هم تب داشتم هم دلم می خواست بیشتر تب کنم!گیج و منگ بودم ولی گیج برای دانستن!منگ برای دریافتن!رفتم تو لاک تنهایی!گفتم این یکی خودشه!باید خدا رو تو خلوت و دنج دلت پیدا کنی!می خزیدم تو خودم٬تا ته جزیره ی تنهایی رو پارو می زدم .یه جوری دور و ورم رو مه آلود می کردم تاکسی نتونه پیدام کنه اما اونجاهم گرفتار وهم و پندارهای خیالی می شدم هرخیالی قاپم رو می دزدید.وقتی خوب تو تنهایی به خودم نگاه کردم و از دور آدمای اطرافم رو برانداز کردم دیدم که تنهایی هرکسی شبیه خودشه و خدا شبیه هیچکس نبود!

دلم از شنیدن اینکه خدا از رگ گردن به تو نزدیکتره می لرزید پس چرا من دنبالش می گشتم؟چرا حس نمی کردم؟این همه نزدیکی تکونم می داد و وحشت از اینکه پس لابد این منم که دورم نومیدم می کرد.کجا گم شدم؟؟..!!کجا غلط رفتم؟چرا این نزدیکی با خدا رو ثانیه به ثانیه دارم از دست میدم؟!مگه می شه اونی که دنبالشی این همه نزدیک باشه و تو نفهمی؟!اگه این همه نزدیکه چرا از مستی و خوشی بیهوش نمی شم؟یادمه من و دل روبروی هم نشستیم. هوا دم کرده بود وابرها دف می زدن.روی شاخه ی بی تاب حیاط سیب تاب می خورد.کتاب رو بستم ولی خاطرم هست آن دیگری گفت به سیب وصل شو!

بعضیا ...به سیب نگاه می کنن و از زیباییش حیرت می کنن در تماشا محو می شن و خالق سیب رو به یاد میارن.بعضیا ...سیب رو بو می کنن از عطرش مست می شن درخودشون فرو میرن و بیخود می شن ودر بیخودی به خالق وصل می شن.بعضیا سیب رو گاز می زنن از خوردنش لذت می برن و در این لذت خدا رو لمس می کنن.اما بعضیا ...سیب رو نگاه می کنن در تماشا به زیبایی خدا اعتراف می کنن بعد به اذن خدا سیب رو از شاخه می چینن اونو بو می کنن و وقت مستی از عطر سیب نام خدا رو بر زبان میارن بعد سیب رو گاز می زنن ازخوردنش لذت می برن و خدا را شاکرن و سپاس گزاری می کنن و بعد دونه های سیب رو می کارن تا این احساس شگفتی رو با دیگران قسمت کنن! تا لذت دیدن٬بوییدن٬ چشیدن٬لمس کردن و وصل شدن رو به بخش های دیگر وجود پیشکش کنن.لحظه ی شگفتی تنها لحظه ایه که می تونی خدا را درک کنی .هرچه تا به امروز دیده و شنیده و لمس کرده بودم رو از یاد بردم. چشم ها رو برای مدتی بستم .اجازه دادم معنای نزدیکی خدا به مخلوق در وجودم فرو بره تا احساسم بیدار شه.همون که منو آفریده بود هنوز در من درحال آفرینش بود و دم به دم نفس هام به خواست او بود.آزاد بودم و سیال.انعکاس هر آنچه بیرون بود بسیار زیباتر در درونم می درخشید.کسی گفت قلم بردار برداشتم گفت بنویس !نوشتم خدا را تنها در شگفتی می توان ملاقات کرد٬درشگفتی می توان شنید٬ در شگفتی می توان احساس کرد٬در شگفتی می توان ستایش کرد.

ومن در  شگفتی غرق بودم وقتی که نوشتم و تو خواندی آن دیگری......!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ساعت 20:53 توسط الهه |